X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56724







یادته اونروز که ناهار میخوردی باید بهت نگاه نمیکردم تا بتونی راحت ناهارتو  

بخوری اما من دلم نمیومد و زیر چشمی نگات میکردم  

یادته اونروز بهم گفتی تو تنها دختری هستی که پا به پای من قدم برمیداری و خسته  

نمیشی تو حتی اگه میدوییدی هم من خسته نمیشدم و باهات همراه بودم  

چون دوستت دارم 

 یادته گفتم ایندفه که ببینمت میبوسمت نشد لپتو ببوسم اما بجاش دستتو بوسیدم

یادته اونروز بهت گفتم آرومتر قدم بردار دلیلش این بود که دیر تر به اول کوچه برسیم 

  تا بتونم بیشتر باهات باشم اما بازم زود رسیدیم  

یادته دستتو گرفتم گفتم فقط 10دقیقه دیگه تو گفتی باید برم

یادته بغلت کردم و گریه کردم آخه نمیخواستم بری دوس داشتم اون لحظه آخرین  

لحظه ی عمرم باشه تا تو آروم ترین و بهترین جای دنیا بمیرم  

یادته گفتم با تو تا آخر دنیا میام  

هنوزم پای حرفم هستم.....  

کاش دوباره اون روزا تکرار بشن...

 

[ دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1389 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.