X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56724







از دیروز تا حالا احساس راحتی میکنم  

انگار بعد از ماه ها حرفای دیگران و اون کتاب تاثیره خودشو داره میذاره  

خوشحالم 

ازینکه دیگه اسیر نیستم و آزادم!!!!!!!! 

میتونم مثل قبل بخندم  

کارامو با انرژی انجام بدم 

دوباره دارم مثل سابق شاد و پر انرژی میشم  

بدون اینکه حسرت نداشتن کسی که ماله من نیست رو بخورم  

امروز همش میرفتم جلو آینه میگفتم یعنی این منم ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بلاخره تونستم کنار بیام با نبودنش ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

آره این منم صفورایی که تا 2 ماهه دیگه 18 سالش میشه و دوباره امید داره  

واسه ی رسیدن به اهدافش ،  دیگه واسه نداشته هاش غصه نمیخوره

به آرزوهای محال فکر نمیکنه 

دوباره میخواد به فکر گرفتن گواهینامه باشه تا با ماشین بابایی بره   گردش  

دوباره شیطونیش گل کنه و تو همه چی بخواد اول باشه و کم نیاره ....  

امروز اینقدر خوشحال بودم که حتی میخواستم همراه پسر خاله هام برم 

 بیرون شهر اما داداشم نذاشت خب حق داشت نذاره آخه کدوم دختر با  

خواستگارش که بهش جواب رد داده  میره گردش؟؟؟؟؟؟؟   

اگه میرفتم داغ دلش تازه میشد همون بهتر نرفتم...... 

 

[ شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1389 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.