X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56663







روز شنبه مامانجون روضه داشتن به سلامتی یه دونه مهمون هم نیومده بود بهتر  

از اون اینکه آقا هم نیومد منو دختر خاله هامم که از خدا خواسته چرت و پرت 

 میگفتیمو میخندیدیم 

من که فقط دلمو گرفته بودم و حتی به حرفایی که خودم میزدم میخندیدم 

جالبه الان دارم خودمو با چند روز قبلم مقایسه میکنم  

روحیم خیلی خوب شده....  

تا ساعتای ۷ امروز با دختر خاله هام ماجراها داشتیم 

  

امروز ۴ تا انجیر از درخت قرار بود بچینم اونم بالای نردبون نزدیک بود از خنده  

دل درد بگیرم 

 انجیراش خیلی رسیده بود بعضیهاش تا دستم بهش میخورد میفتاد زمین ما حتی به 

 انجیره له شده ی رو زمین هم میخندیدیم   

عصرم که رفتیم حرم قصدمون موزه بود اما خب دیر رسیدیم بجاش نمازمونو تو  

حرم امام رضا خوندیم اینم همون طلبیدنیه که بزرگ ترا معمولا میگن....  

 فردا صبحم میریم استخر قراره دختر خالم بهم شنا یاد بده  

احساس خوبی دارم چون دوباره میتونم بخندم حتی اگه تنها چیزی که باعث خندم میشد 

 رو ندارم  

پ.ن: شاید امام رضا داره کمکم میکنه آخه آخرین بار که از دوریت دلم گرفته بود  

رفتم حرم  همون روز که گفتم تو خیابون نزدیک بود گریم بگیره.... 

[ دوشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1389 ] [ 03:28 ق.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.