X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56724







اون روز قرار شد دختر خاله هام بیان دنبالم که بریم استخر نزدیکه خونمون که  

رسیدن بهم زنگ زدن که برم توی خیابون منم عجله ای کارامو کردم و خودمو  

رسوندم به سر کوچه دیدم بچه ها اونطرف خیابونن واسشون دست تکون دادم  

گفتم بیان اینطرف پشت سرشون  یه پسری بود که داشت با گوشیش صحبت میکرد 

 من فقط یه لحظه چشمم بهش افتاد واصلا تو کوکش نبودم بچه ها تازه متوجه من 

 شدن و داشتن میومدن اینطرف که یه دفه پسره جلوم ظاهر شد 

با یه لبخنده ملیح بهم گفت: ( بله؟ ) 

من یه لحظه شوکه شدم نمیدونستم بخندم حرف بزنم.... 

فهمیدم که این پسره خوش خیال فکر کرده من واسه اون دست تکون دادم 

سرمو انداختم پایین هیچی بهش نگفتم و رفتم طرفه دختر خاله هام پشت سرمو نگاه  

کردم دیدم هنوز واستاده و نگاه میکنه .... 

هر طور بود از اونجا دور شدیم تموم راه هر وقت یادش میوفتادم خندم میگرفت آخه  

فکر کرده بود من با روی باز ازش استقبال میکنم...... 

  

امسال تابستون با اینکه تا الان واسه کنکور هیچی نخوندم اما بازم برنامم خیلی 

 پر بوده.

روزا داره تند تند میگذره چند روز دیگه ماه رمضونه نمیدونم چرا دوس دارم ماه  

رمضون به تاخیر بیفته . 

 

[ پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1389 ] [ 01:46 ق.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.