X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56724







 امروز به خودم حسابی استراحت دادم تا شاید از اون احوال نا به سامان در بیام 

قرار بود واسه آخرین بار برم واسه افطاری به خادمای حرم کمک کنم که  

حالم بد بود و نرفتم...

 شنیدم همه سراغمو گرفتن و احوالمو پرسیدن و دلشون برای منو لبخندام  

تنگ شده !!!!!

و همش گفتن کاش صفورا هم بود و خلاصه بین اون جمعیت ۱۲۰نفری حسابی  

جای خالی من احساس میشده با اینکه من فقط ۲ . ۳ بار توی جمعشون بودم....  

پ.ن: چند وقته که دارم به یه نتیجه ای میرسم.... 

خیلی از آدما میگن که ما تنها هستیم کسی رو نداریم و تنهایی تنها کسیه که تنهامون  

نذاشته و ازین جور حرفا  

معمولا هم کسایی این حرفارو میزنن که قبلا یه نفرو دوست داشتن و به هر دلیلی  

حالا باهاش در ارتباط نیستن

من فکر میکنم آدما معمولا وقتی یه نفرو خیلی دوست دارن و به نوعی عاشقشن  

معشوقشون رو اونقدر بزرگ و پر رنگ میبینن که دیگه بقیه ی افراد واسشون  

کمرنگ میشن و از دیدشون کم کم محو میشن!!!!!

زمانی که به هر دلیلی عشقشون از پیششون میره اونوقت میگن تنهان در صورتی 

 که فقط یه نفر از اطرافیانشون کم شده. 

نبود یه نفر نمیتونه تنهایی بیاره .مگه نه؟؟ 

ازین به بعد تصمیم گرفتم دیگه نگم تنهام  بگم: 

یه نفر توی زندگیم بود که حالا رفته  

اون یه نفر رو خودم توی قلب و ذهنم پر رنگش کردم  

حالا اگه نمیتونم محوش کنم حداقل میتونم کمرنگش کنم...

[ پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389 ] [ 06:14 ق.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.