X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56724







روز سه شنبه با برو بچ رفتیم بیرون شهر (ابرده) ... 

 ساعت ۷:۳۰ صبح راهی شدیم ساعت ۹ بعد از اینکه کل مشهد رو دور زدیم و  

 یه نگاهی هم به شاندیز انداختیم بلاخره رسیدیم ... 

رفتیم باغ یکی از بچه ها  

بعد از مراسم صبحانه خوری دوستان همه جوره خودشون رو تخلیه کردن بزن و  

 بکوب راه انداختن یکی پسرونه میرقصید یکی ادا بازی در میاورد... 

منم این وسط از یکی از بچه ها که با هر آهنگی بلد بود برقصه یکم تمرین کردم تا  

 بلکه یه فرجی بشه منم یاد بگیرم ... 

 

چون تایم اومدنمون کم بود به پیشنهاد من رفتیم بیرون از باغ یکم بگردیم ...

  

چند تا عکس از طبیعت اونجا گرفتم که تو وبلاگم بذارم... 

 

 

 

 این یکی عکس یه عاشق کوچولو وسط جاده واستاده اون منم ... به سلامتی اصلانم  

  دیده نمیشم....

 

 

  

تا ساعتای ۱۲ اینجا بودیمو یکم تو این رودخونه آب بازی کردیم و هم دیگرو خیس  

کردیم 

 

 

 

 

بعدم رفتیم طرف باغ موقعه ی برگشت به دیارمون یکی از اهالی اونجا که مسئول  

 خرید و فروش باغهای اونجا بود کلی واسمون تبلیغات کرد که بیان اینجا باغ بخرین  

 و قیمت ها خوبه و... 

 هرکارم بخواین میتونین اینجا بکنین و آزادی مطلقه و .....

 بعدم  ما رو دعوت کرد که یه بار شب بریم اونجا که در خدمتمون باشه و مارو ببره  

 بگردونه و ... خلاصه چشمش به ۴ تا دختر افتاده بود همینطوری برا خودش میرفت  

 دیگه ...اینقدر به قول بچه ها فک زد که نشد بپرسم نرخ باغ ها چند هست حالا.... 

 

خیلی خوش گذشت حیف که تایمش کم بود اگه بچه ها هماهنگ بودن تا غروب  

  وامیستادیم ... 

  

پ.ن : جات خیلی خالی بود به یاد تو کل مسیری که میرفتیم رو به آهنگ مورد  

علاقت گوش میدادم دوست داشتم تو هم پیشم باشی که مثل همیشه یه هندزفری تو  

گوش تو باشه یکی تو گوش من  و غافل از هر چی دور برمون میگذره ...

حیف که نبودی و خیلی وقتا نیستی اما به یادت نفس میکشم و زندگی میکنم ...

[ پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.