X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56676







به حساب خودم این روزا تعطیل بودم که بشینم درس بخونم اما دیروز که به کارای  

 وامم و بانک و آرایشگاه تموم شد امروزم که با دکتر و بانک نصفش تموم شد... 

 

البته بین اینهمه اون قسمت آرایشگاه رو خیلی دوست دارم چون موهامو کوتاه کردم  

 راحت شدم و یه سری تغییرات هم رو رنگ موهامو و ابروهام دادم خلاصه یه  

 تنوعی شد واسم.... 

 

اما امروز خیلی بد بود هر موقع میرم بیمارستان و مطب دکتر یاد بدبختیا میفتم  

 من که تا امروز بجز سرما خوردگی دلیل دیگه ای واسه دکتر رفتن نداشتم 

 امروز مجبور شدم خون بدم  

 واااااااااااااااااااااااااای خیلی بد بود احساس بدی داشتم  

 

وقتی رفتم تو آزمایشگاه نشستم رو صندلی  فقط چشمامو بستم و به تو فکر کردم  

 تا ازم خون گرفتن وقتی چشمامو باز کردم یه سرنگ پر از خون دیدم آخ که  

 طاقت دیدن خون و محیط بیمارستان رو ندارم .... 

 

هنوز چسب روی دستم رو نکندم خیلی دستم درد میکنه.... 

 

امروز وقتی برگشتم خونه به مامان گفتم کاش بهم بگن سرطان دارم و چند وقت دیگه  

 میمیرم این واسم قابل تحمل تر از اینکه مجبور بشم باز هم برم دکتر ... 

 

ولی گاهی فکر میکنم اگه یه روز بمیرم دلم واسه خیلی چیزا تنگ میشه حتی  

 واسه وبلاگم تو هم که جای خودتو داری  

 

پ.ن : میون حرفام آرزو نمیکنم زود بمیرم اما آرزو میکنم زودتر از تو بمیرم چون   

 نمیتونم نبودت رو تحمل کنم 

 

دوست دارم روزی که میمیرم تو بغل تو باشم و واسه آخرین بار دستای گرمت  

 رو روی تنم حس کنم 

 دوست دارم به آخرین چیزی که نگاه میکنم چشمای قشنگ تو باشه 

 

[ چهارشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 04:46 ب.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.