X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56676







تا دیشب همه ی وجودم پر از استرس بود مخصوصا وقتی که توی اخبار اعلام  

کردن امروز نتایج نهایی میاد زمان واسم به کندی میگذشت و دائم توی سایت سازمان  

 سنجش بودم که تا اعلام کردن ببینم قبولم یا نه تا ساعت ۱ شب خبری نشد و من  

 اصلا خوابم نمیبرد اما هر طور بود سعی کردم تا ۷ صبح بخوابم و با چندین بار  

 بیدار شدن بلاخره ساعت ۷ رفتم توی سایت و دیدم که قبول شدم 

 آخ جون همونی که دوست داشتم معماری قبول شدم خوشحال شدم اما میدونستم که  

 اطرافیان خوشحالی منو درک نمیکنن واسه همین خیلی خوشحالیمو بروز ندادم اما  

 به تو و مامان زنگ زدم گفتم با اینکه میدونستم عکس العمل دوتاتون چیه  

 در کل تو این راه تنها بودم نه کلاس کنکور رفتم نه آزمون دادم با شرایطی هم که  

 داشتم فقط ۱۴ روز واسه درس کنکور خوندم به همه هم میگفتم امسال واسم دست  

 گرمیه .... 

به قول مامان تا روز آخر هم مهمونی رفتم هم عروسی..... 

خب پس معلومه که خوشحالیم خیلی هم بجاست و حرفای دیگران هم اهمیتی  

نداره.... 

 

حالا این وسط وقتی میخواستم شماره مامانو با تلفن خونه بگیرم اشتباه گرفتم و سری 

 قطع کردم شانس من حالا طرف یه پسره است که هی داره زنگ میزنه رفته رو  

اعصابم رفتم همه تلفنارو کشیدم حالا اینقدر زنگ بزنه جونش دراد  

 

خب اینم از امروز ۲۸ شهریور هم باید برم ثبت نام ایشاالله راهشم دوره وااااااااااااااااااایییییییییی کی بره اینهمه راهو من که 

 میرم تا آخرشم هستم برسه روزی که دکترای معماری بگیرم............. 

خودم به خودم امید میدم

 

[ یکشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 10:08 ق.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.