X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56676







هر روز واسه خودش اتفاقات جورواجور داره اتفاقای خوب و بد ....این دفعه  

میخوام یکی از این اتفاقارو بدون سانسور بنویسم ... 

یه روز که سوار اتوبوس بودم و داشتم از دانشگاه برمیگشتم مثل همیشه هندزفری  

رو گذاشتم تو گوشمو بیخیال دور اطرافم.... 

میدون راهنمایی رو رد کرده بودیم که چشمم افتاد سمت مردا که یه دفعه با دیدن یه  

نفر حسابی متعجب شدم اون مرد کسی بود که ۲ روز قبل توی مسیر برگشتن به  

خونه  میخواست باهام دوست بشه همون مردی خیلی با شخصیت به نظر میرسید و  

بهش نمیومد مجرد باشه و من اونو نزدیک خونمون دیده بودمشو بخاطر اینکه  

نمیخاستم واسه خودم دردسر درست کنم اونروز کلی راه رفتم تا بلاخره گمم کرد... 

خیلی عجیب بود که دوباره ۲ روز بعد اونو ببینم از اونجایی که اصلا آدم  

چشچرونی نبود تا میدون فردوسی هم طرف خانومارو نگاه نکرد و منو ندید دیگه  

داشتم به خونه نزدیک میشدم که بلاخره  متوجه منشد نگاهش عجیب روی من تاثیر میذاشت با اینکه یکسالی بود دیگه هیچکش نتونسته بود روی من تاثیر بذاره و  

فکرمو مشغول کنه بلاخره به ایستگاه جای خونه رسیدم و هنوزم هندزفری توی  

گوشم بود وقتی میخواستم پیاده شم اونم اومد کنارم حس عجیبی داشتم پیاده شدم و  

اونم پشت سرم اومد تا بلاخره رسیدم یه جای خلوت و تاریک

شب سردی بود و دستام از سرما بی حس شده بود حتی سختم بود هندزفری رو  

در بیارم یا حداقل آهنگشو قطع کنم اون اومد کنارمو شروع به احوال پرسی و  

حرف زدن کرد و من  تند تند راه میرفتم وبهش توجهی نداشتم....... 

بلاخره هر طور بود رسیدم اما خیلی عجیب بود که چرا اون مرد اینهمه فکر منو  

مشغول کرد با اینکه ازین اتفاقا زیاد پیش میاد.......

[ یکشنبه 13 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.